یادداشت

RSE Group

یادداشت

RSE Group

سهم کوچک من

دستها بالا بود

هر کس سهم خودش را می طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید !

سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت !

سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا

ته دلتنگی ها ...

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

صبر

آن‌ اکسیر مقدس‌
طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخی‌اش‌ را دوست‌ نداشتیم.
نمی‌دانستیم‌ که‌ دواست. دوای‌ تلخ‌ترین‌ دردها.
 نمی‌دانستیم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.
گمش‌ کردیم. شیطان‌ از دستمان‌ دزدید. بی‌طاقت‌ شدیم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوی‌ شکایت‌ گرفت‌ و گلایه...‌
و تازه‌ فهمیدیم‌ نام‌ آن‌ اکسیر مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ دادیم،
«صبر» بود.
***
دیگر عزم‌ آهنی‌ و طاقت‌ فولادی‌ نداریم، دیگر پای‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگی‌ نداریم. انگار ما را از شیشه‌ و مه‌ ساخته‌اند.
 برای‌ شکستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نیست. ما با هر نسیمی‌ هزار تکه‌ می‌شویم. ترک‌ می‌خوریم. می‌افتیم، می‌شکنیم، می‌ریزیم‌
و شیطان‌ همین‌ را می‌خواست.
خدایا ! ما را ببخش، این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست. ما دیگر ایوب‌ نیستیم.
از اینجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بی‌حوصله‌ایم.
 ما پیش‌ از آنکه‌ راه‌ بیفتیم، خسته‌ایم. از ناهموار می‌ترسیم، از پست‌ و بلند می‌هراسیم، از هر چه‌ ناموافق‌ می‌گریزیم.
شانه‌هایمان‌ درد می‌کند، اندوه‌های‌ کوچکمان‌ را نمی‌توانیم‌ بر دوش‌ کشیم، ما زیر هر غصه‌ای‌ آوار می‌شویم،
 توی‌ سینه‌ ما جا برای‌ هیچ‌ غمی‌ نیست.
خدایا، ما را ببخش. این‌ تعریف‌ انسان‌ نیست، ما دیگر ایوب‌ نیستیم.
***
خدایا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اکسیر مقدس،
 آن‌ صبــــــــــــــــــــر قشنگ‌ را.

 

سکوتم را می خواهم

 امشب از ابدیتی بی پایان از سکوتی بی انتها
 
می آیم  . . .  
 
تا دگر بار و دگر بار خود را دریابم...
 
من فریاد خویش را به جرم تنهایی حبس کردم
 
شاید خدا صدایم را بشنود...
 
خداوندا مرا با خود ببر ...
 
مرا به گونه ای که میخواهی ببر
 
از زمین و زمانت خسته شدم.