یادداشت

RSE Group

یادداشت

RSE Group

خدایا

سلام بچه ها
گفتم امشب بیام و از همتون بخوام واسم دعا کنید تو این شب عزیز
امیدوارم تو این ماه هممون بتونیم بهترین استفاده رو بکنیم و خداهم قبول کنه
 خدایا با نام تو و به یاد تو با همدلی و یکرنگی با هدفی والا و انگیزه ای قوی پر شور و با نشاط
در کنار هم جمع می شویم و به یاد حسین اشک می ریزیم.
خدایا تکیه گاهمان تویی،امیدمان تویی،دلهایمان به یاد تو و عشق حسین زنده ست.
تمام کارهایمان در دست توست.
یقین داریم توانگرمان می سازی
یقین داریم هدایتمان می کنی
یاریمان کن تا یکدیگر را دوست بداریم
و با یاد حسین همیشه زنده باشیم
یاریمان کن تا از انچه هستیم به سمت انچه باید باشیم سفر کنیم

 خدایا:
لباس خشنودی خود را به ما بپوشان
ما را دوست بدارو در همه حال ما را از یاد خود غافل نگردان
ما در کارهایمان سرپرستی تورا می جوییم
فقط تورا می پرستیم و فقط از تو کمک می خواهیم
ما خودمان را،دینمان راو تمامی نعمتهایمان را به تو می سپاریم
پس خودت دستگیرمان باش
خداوندا برای تو حرکت میکنیم،به عشق و امید تو و حسینت هدفمند و پر شور گام بر میداریم و
 فردا را به تو می سپاریم.
دعا یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

او همه جا هست

به نام خدای یگانه

گاهی وقتا خیلی دلت می گیرد . آنقدر که نمی توانی نفس بکشی . گوشه ای می شینی ، دست هایت را دور زانوانت حلقه می کنی ، چشم هایت را می بندی سرت را به دیوار تکیه می زنی و ... اما نمی شود .       می خواهی خودت را خالی کنی ... راه می روی ، شعر می خوانی ... انگار بغضی هزار ساله گلویت را گرفته است . دست هایت عرق کرده اند ، هیچ کس نیست . آن لحظه هیچ کس به دردت نمی خورد . یعنی اصلاً حوصله ی کسی را نداری . دلت بدجور شکسته است ... بلند می شوی ، دستت را به دیوار می گیری تا نیفتی دوست داری به طرفش بروی ، اما ... رویت نمی شود . خیلی حرفها داری که به او بگویی حرفهایی که جز او به هیچ کس نمی شود گفت ، یعنی فقط باید به او گفت ...اما رویت نمی شود . آخر با چه رویی می خواهی بروی . خیلی وقت است به سراغش نرفته ای ... یعنی اصلاً یادش نبودی ... پیش تر، گاهی از کنارش رد  می شدی و اگر دست می داد سلامی هم می کردی اما حالا ... فقط خجالت می کشی و نگاهش می کنی . یعنی جوابت را می داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند می کنی و آهسته  صدایش می زنی . اما ... او آن جا است . قبل از اینکه صدایش بزنی . قبل از این که تو لب واکنی . و باز مثل همیشه مهربان نگاهت می کند . گرچه تو نگاهش را نمی بینی ، اما حس می کنی . بغضت وا می شود . و اشک هایت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خیس    می کنند . به تو نزدیک است ، خیلی نزدیک ، دستت را می گیرد . و تو دیگر ... تو دیگر خودت نیستی ، دیگر من قبلی نیستی . تازه شده ای . اشک ها امانت نمی دهند ... دست هایت می لرزد ... هق هقت سکوت تیره ی اتاق را شکسته است . نگاه می کنی به رویت لبخند می زنند و او هم ... و تو فقط می خواهی از ته دلت .

درود

درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند و عشق را در سینه حبس کردند و حرمت
آنرا نگه داشتند... درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به
زیباییها رسیدند
 
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که
برای تو زندگی می کند

ز همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست . مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن
است

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

محبوب من!
برای من فرقی نمی کند دیگران چه بگویند. برایم فرقی نمی کند که اکنون توانایی انجام خیلی از کارها را ندارم. برایم فرقی نمی کند که دیگر نمی توانم شعری بنویسم، سخنی بگویم یا حتی از بیان چهار جمله کوتاه در رنجم. اما همین که شما حرفهایم را بشنوید و قبول کنید کافی است.

اگر بگویم دنیا را رها کرده ام دروغ است. اگر بگویم از بی میلی روزها را ندیده می گیرم، اشتباه است. اگر بگویم آگاهانه و خود خواسته از راه های پیش رو حذر می کنم، بیهوده است. محبوب من همه از ناچاری است. مصیبت از این بدتر؟

محبوب من!
سالهاست پای سفرم بسته است. از تفریح و بازی کناره گرفته ام. نه به سیاحت می روم و نه به زیارت. حالا به زیارت هم بروم وقتی شما نباشید هر سفر و دیداری بی فایده است.

 

محبوب من!

دیروز نامه ای نوشتم برای رسیدن به دست شما و از روی آن هزار برگ را تکرار کردم و به رود، به دریا، به باد، به کوه و دشت سپردم. اسم شما را که نمی شود به باد گفت. اما شما باید خطم را بشناسید و شیوه ام را بخوانید.

همه آن نوشته ها برای شماست تا بدانم کجایید.

 به شکل غم انگیزی افسرده هستم و دنبال آیه ی روشنی که نجات باشد.

پی نشانی که لبخند بیاورد، به دنبال بهاری که شادی را سبز کند و امید

را شکوفه بنشاند.  محبوب من می دانید اگر بیایید چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 تنها درخت خبر پاییز را متوجه شد که همه برگهایش را گریست.

 خواب بودم، آمد دستم را گرفت و گفت برویم. رفتم و کفشهایم ماند. وقتی به پا برهنگی عادت کردم بیدار شدم. دیگر بهترین کفش من زمین است.

  دستم را بگیر محبوب من