دیروز نامه ای نوشتم برای رسیدن به دست شما و از روی آن هزار برگ را تکرار کردم و به رود، به دریا، به باد، به کوه و دشت سپردم. اسم شما را که نمی شود به باد گفت. اما شما باید خطم را بشناسید و شیوه ام را بخوانید.
همه آن نوشته ها برای شماست تا بدانم کجایید.
به شکل غم انگیزی افسرده هستم و دنبال آیه ی روشنی که نجات باشد.
پی نشانی که لبخند بیاورد، به دنبال بهاری که شادی را سبز کند و امید
را شکوفه بنشاند. محبوب من می دانید اگر بیایید چه اتفاقی خواهد افتاد؟
تنها درخت خبر پاییز را متوجه شد که همه برگهایش را گریست.
خواب بودم، آمد دستم را گرفت و گفت برویم. رفتم و کفشهایم ماند. وقتی به پا برهنگی عادت کردم بیدار شدم. دیگر بهترین کفش من زمین است.
دستم را بگیر محبوب من