مگرم باز سراغم داری
نکند باز هوایم داری
چه بگویم ای غریب دور از من
که چه بی سود نشانم داری
من و این جام تهی از باده
من و این ساقی زهرم داده
سالها دور تو زیستن آواره
چه بگویم مرگ و چنین اوفتاده
مگرم یاد نداری سوختم
این زبان بر قفل کام دوختم
خانه دل از امیدم روفتم
سالها در کنج حسرت سوختم
شکل من شکل غریب بی سوار
سرنوشتم کهنه راهی پر غبار
عمر من پاییز و طی شد بی بهار
سهم من دردو نگاه بی قرار