(یک شب تا سحر بیدار خواهم ماند
و گریه های شمع و پروانه را خواهم دید
همیشه آنها در شعر من بوده اند
باید یک بار هم من در شعر آنها جای بگیرم)
شور و حالی نیست در این دل دیوانه را
باز می خواهد ببیند شوق آن دوردانه را
کاش می دانست دل،شمعش دگر در ساز نیست
کاش می فهمید مفهوم غم پروانه را
شمع من در فکر سوزش می تراود شعله ها
تا ببیند لذت پرواز ان دیوانه را
یک نظر پروانه اما نیست در فریاد شمع
شمع می سوزد که نورانی کند ویرانه را
شمع می سوزد ولی محتاج هر پروانه نیست
مهر باید تا بساز د نرم ، هر بیگانه را
حال شمعی بود شمعی آتشین سر در دلی
حال بشنو قصه ی پروانه ی بی لانه را
اشک غم بر گونه پروانه میریزد ولی
شمع کی می بیند آن پژمردن مردانه را
بال پر در گوشه ای افتاده خود در گوشه ای
شمع می گوید : منم پر میکنم پیمانه را
زخم می سوزد تن پرونه بیچاره را
باز می گوید : توئی جان می دهی افسانه را
شمع ، روشن همچنان سرزنده از طوفان خویش
با ز می سوزاند آن پروانه ی بی خانه را
سخت می میرد ولی با یاد شمعش شاد شاد
مرگ تا شاید کشد عشقی چنین جانانه را
شمع با پروانه هر یک عاشقی دیوانه اند
عشق اما ابتدا می سوزد آن پروانه را
حیف گر اینگونه شمعی باشدت ای قلب من
سعی کن پروانه باشی سر کنی دورانه را